X
تبلیغات
گریزان از عشق

گریزان از عشق

هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تو رو می خواد

گروه اینترنتی ایران سان 

ﺩﺭ ﻧــﺎﻧــﻮﺍﯾـــﯽ ﻫــﻢ ﺻـــﻒ"ﯾــﮏ ﺩﺍﻧـــﻪ ﺍی"هـــا ﺟــﺪﺍﺳـــــﺖ . . . ﺍﺯ ﺟــﺬﺍﻡ ﻫــﻢ ﺑــﺪﺗــﺮ ﺍﺳــﺖ "ﺗﻨﻬﺎﯾـــــــــﯽ"

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت10:58توسط خودم | |

نشانی از تو ندارم اما

  نشانی ام را برای تو می نویسم

  درعصرهای انتظار

 به حوالی بی کسی قدم بگذار

 خیابان غربت را پیدا کن و

  وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو

  کلبه ی غریبی ام را پیدا کن

  کنار بید مجنون خزان زده

  و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام

  درکلبه را باز کن و

  به سراغ بغض خیس پنجره برو

 حریر غمش را کنار بزن

 ... مرا می یابی

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت13:20توسط خودم | |

چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني ؟ چرا هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي ؟ حتي اگر همه چيز بروفق مراد باشد ، باز احساس كمبود مي كني ؛ مي داني گمشده تو چيست ؟ هرگز به وجودت ، گوش فرا نداده اي .

 

كافيست به نداي دلت گوش كني . او تنها آموزگار توست . در سفر واقعي زندگي ، شهود تو تنها آموزگار توست

 

لذت بردن ازكاري كه مي كني ، هدفي كه تمام توان خود را به آن معطوف ميداري ؛ آنچه را كه نمي خواهي از آن ديگري باشد ؛ آنچه را كه مي خواهي همان باشي ؛ نقشي كه كار گردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر نيستي اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني ، تو را به خرسندي مي رساند

 

انديشيدن به چيزي  يك مساله است ؛ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده اي مساله اي ديگر.و همين « شدن » هدف واقعي است

 

براي آنانكه مي خواهند زندگي كنند ، نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ؛ راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه مي گذرد و باز گشتي نخواهد بود

 

مرگ از زندگي متراكم تر است . زندگي در هفتاد ياهشتاد سال پراكنده است ، مرگ در يك لحظه رخ مي دهد . چنان متراكم است كه اگر درست زندگي كرده باشي ، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني . و راز مرگ چيزي جز يك پوشش نيست

 

پير شدن از هر حيواني بر مي‌آيد، ولي رشد كردن امتياز ويژه انسان است. فقط عده‌ معدودي مدعي اين امتياز ويژه هستند

 

بلوغ همان معصوميت است، با يك تفاوت: بلوغ همان معصوميت بازيافته است؛ معصوميتي كه از نو فراچنگ آمده

 

سالخوردگي چيزي نيست كه تو خودت در آن دخالت داشته باشي، چيزي است كه خود به خود از نظر جسماني اتفاق مي‌افتد. هر بچه‌اي كه به دنيا مي‌آيد با گذشت زمان پير مي‌شود. بلوغ چيزي است كه تو خودت آن را به زندگي مي‌آوري. بلوغ بر‌آمده از آگاهي و دانايي است

 

مسأله اساسي عشق اين است كه قبل از هر چيزي بايد بالغ شوي. بعد همسر بالغي پيدا خواهي كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب نمي‌كنند. داستان به همين سادگي است.

 

 

 

 

 

           

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت13:12توسط خودم | |

خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 


 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم  

+نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت16:17توسط خودم | |

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

 

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

 

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

 

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

 

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق هم ایم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت12:11توسط خودم | |

چه ارزوی محالیست زیستن با تو .... 

تو کیستی ٬ که من اینگونه ٬ بی تو بی تابم ؟

  شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

  تو چیستی ٬ که من از موج هر تبسم تو :

   بسان قایق ٬ سرگشته ٬ روی گردابم !

   تو در کدام سحر ٬ بر کدام اسب سپید ؟

                   تو را کدام خدا .... تو از کدام جهان ؟

    تو در کدام کرانه ٬ تو از کدام صدف ؟

    تو در کدام چمن ٬ همره کدام نسیم ؟

    تو از کدام سبو .....

     من از کجا سر راه تو امدم ناگاه !

      چه کرد با دل من ان نگاه شیرین ٬ اه !

     مدام پیش نگاهی ٬ مدام پیش نگاه!

     چه ارزوی محالیست زیستن با تو ....

       مرا همین بگذارند یک سخن با تو...

       بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

       ستاره ها را از اسمان بیار به زیر ؟

       ترابه هرچه تو گویی ٬ به دوستی سوگند ..

                    هر انچه خواهی از من بخواه ٬ صبر مخواه .....

       که صبر ٬ راه درازی به مرگ پیوسته ست !

       تو ارزوی بلندی و ٬ دست من کوتاه

       تو دوردست امیدی و پای من خسته ست !

       همه وجود تو مهر است و جان من محروم

         چراغ چشم تو سبز ست و راه من بسته ست

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت12:14توسط خودم | |

انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی  

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله بور، فرمی،شوریندگر و دیراگ و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.
 

 همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند.

 

 بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت12:21توسط خودم | |

به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به آرامش برسی.

عشق هست و نیست و تو را طلب می کند و به راستی حق با اوست.

حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است.

اگر به وصال کامل برسیم دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.

بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافی ها رها شده و به خودمان بپردازیم.

بی گمان یکدیگر را خواهیم دید.

از این گذشته نمی توانم آنچه را که در این چند روزدرمورد زندگی ام بدان پی برده ام

در نامه برایت بنویسم.

اگر کنارم بودی هیچگاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد.

حرفهای بسیاری در دل دارم که باید به تو بگویم.

آه لحظه هایی هست که حس می کنیم سخن گفتن کافی نیست.

شاد باش ای تنها گنج واقعی من.

با من بمان ای همه هستی من.

بدون شک خدا آرامشی به ما ارزانی خواهد داشت که بهترین هدیه است.

                                                                                 ارادتمند تو لودویگ:جولای ۱۸۰۶

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت11:42توسط خودم | |

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

 

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

 


یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

 

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت15:42توسط خودم | |

 

چند ورق کاغذ سیاه

و باز شکست بغض بی صدای من

شروع قصه چشم های بارانی من

و دست های همیشه خسته من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص خاطرات رویایی من

در اوج آسمان تنهایی من

و در فراز آن ، هر شب سیاه

پر است از سکوت سرد و بی ستاره من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال

و شکفتن همه آرزوهای محال

چند ورق کاغذ سیاه

تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت13:38توسط خودم | |

 از خدا خواستم

 

از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد

 

فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی

 

از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند

 

فرمود : روح او همه چيز است و جسمش خاکی است وگذرا

 

ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند

 

فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ، آموخته می شود

 

از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند

 

 

فرمود : من به تو برکت می دهم ، خوشبختی برعهده خودت است

 

ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن

 

فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند

 

از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند

 

فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت

 

را هرس کنم تا پر بارتر شوی

 

از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد

 

فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری

 

از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند

 

فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک نفر باشی

 

اما برای من يک نفرشايد يک دنيا باشی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت12:7توسط خودم | |

 

  

در آسمان دنبال خدا می گشتم

در زیبایی های بی بدیل اش

در شکوه و عظمت لایزال اش

در بی کرانه گی سرگردان کننده اش،

اما نمی دانستم زیباترین ردپا همین جا، جایی روی زمین است..

 

همه ستاره های آسمان حیرانش می شوند

و این چنین می آید و می شود تک ستاره دل یک مشتاق عاشق

می شود مهربان من .

بیا ای تک سوار جاده عشق رها کن این شب تیره رها کن.،.

آن هنگام که فارغ از هر دو دنیا گوش به تو می سپارم

که آرام با من سخن می گویی

چونان موجی روان بر دریای متلاطم قلبم می آیی و آرام می کنی

آرام آرام.

تو گویی هیچ در این دنیا نیست جز من و صدای پاک تو

صدای زلالت، صدای گرمت، صدای آسمانی ات

و من مسحور این بهشت، چونان مسخ شده ای بی جان بر جای می مانم

که من چه دارم در مقابل تو

که من چه هستم در برابر تو

هیچ...به خدا هیچ..

به خدایی که تو را به من داد

به خدایی که تو را آفرید تا خدای من باشی.

تا من بپرستمت و از کفر نهراسم که تو خود نشانه ای از بودنش هستی

به زیباترین شکل

به خدا لحظات با تو بودن را با هیچ چیز در دو دنیا عوض نمی کنم.

که سر کوی تو از کون و مکان ما رابس..

که ردپای خدایی،

که بهترین معجزه بودنی،

که بدیع ترین تابلو آفرینشی در زمین و آسمان

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت12:0توسط خودم | |

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت

گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد

چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا

باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش

راگشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت12:0توسط خودم | |

 

 

زمان مي‌خواهد تا دوباره عشق‌مان را از سر بگيريم

 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
 
عشق و تنها عشق است كه مي‌تواند روزي  عشق ما را برگرداند
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
ميجنگم، صادقانه مي‌جنگم
 
تا عشقمان را برگردانم
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
عشق و تنها عشق است كه مي‌تواند روزي اين ديوار بين ما را بشكند
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
اگر ما تمام راه ‌ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
 
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
 
غرور تو ديواري مستحكم ساخت كه من نمي‌توانم از ميان آن عبور كنم
 
واقعا هيچ راهي نيست تا عشقمان را از سر بگيريم؟؟؟؟
 
من هنوز هم عاشقت هستم
 
تلاش مي‌كنم، صادقانه تلاش مي‌كنم
 
تا اعتمادت را نسبت به عشقم جلب كنم
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
عشق، عشق ما تنها چيزيست كه نبايد دور ريخته شود
 
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
 
اگر ما تمام راه ‌ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
 
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
 
غرور تو ديواري مستحكم ساخت كه من نمي‌توانم از ميان آن عبور كنم
 
واقعا هيچ راهي تا عشقمان را از سر بگيريم؟؟؟؟
 
اگر ما تمام راه‌ ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
 
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
 
آري من غرورت را آزرده‌ام
 
من مي دانم كه تو در ميان چه بوده‌اي!
 
اما بايد يك بار ديگر و تنها يك بار ديگر به من فرصت دهي
 
اين نمي‌تواند پايان باشد
 
من هنوز هم عاشقت هستم
 
من هنوز هم عاشقت هستم، من محتاج عشق تو هستم
 
من هنوز هم معصومانه عاشقت هستم
 
من محتاج عشق تو هستم
 
من محتاج عشق تو هستم
 
من محتاج عشق تو هستم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت12:20توسط خودم | |

 
 
عشق همه چيز است
 
در قلب من باران مي‌باريد
 
 
در ژرفاي وجودم پايين مي‌آمد
 
 
روحم را در خود غرق مي‌كرد
 
 
اين سكوت من را به تلاطم مي‌آورد
 
 
من دمي هستم براي خاموشي اين شعله
 
 
و من هرگز كم  نخواهم آورد
 
 
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
 
 
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
 
 
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم
 
 
عشق من را معتقد نگاه مي‌دارد
 
 
در ميان تاريكي مي‌تواني صدا كردن من را حس كني؟
 
 
عشق من را نجات مي‌دهد هنگامي كه در رويا سير مي‌كنم
 
 
عشق و تنها عشق.........همه چيز عشق است
 
 
صاعقه مي‌زند در بالا
 
 
پيش از اينكه به زمين بخورم تنها عشق را مي‌شناختم
 
 
و حالا ضربه‌هاي كسي
 
 
در كنار من طنين انداز شده
 
 
من دمي هستم براي خاموشي
 
 
و من هرگز كم  نخواهم آورد
 
 
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
 
 
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
 
 
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت13:38توسط خودم | |

 

گروه ترانه ها

 

 

 

 

مهربانی ممنوع !

 

 

دست سوزنده مشتاقت را

 

 

در نهانخانه جیبت بگذار

 

 

تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی

 

 

خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند

 

 

دوستی مسخره است

 

مهربانی ممنوع !

 

 

و تو ای دوست ترین

 

 

در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

 

من و تو

 

 

باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم

 

 

با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم

 

 

 

و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم

 

 

کاش میدانستی

 

 

که نباید حس کرد,که نباید دل بست

 

 

در فضایی که پراز همهمه آدمهاست

 

 

من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین

 

 

دل ما بسته وابستگیاست

 

 

قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت12:9توسط خودم | |

 
 
دختری دلش شکست
 
رفت و هر چه پنجره
 
رو به نور بودبست
 
رفت و هر چه داشت
 
یعنی آن دل شکسته را
 
توی کیسه زباله ریخت
 
پشت در گذاشت
 
صبح روز بعد
 
رفتگر
 
لای خاکروبه ها
 
یک دل شکسته دید
 
ناگهان
 
توی سینه اش پرنده ای پرید
 
چیزی از کنار چشمان خسته اش
 
قطره قطره بی صدا چکید
 
رفتگر برای کفتر دلش
 
آب و دانه برد
 
رفت تکه های دل شکسته را به
 
خانه برد
 
سال هاست
 
توی این محله با طلوع آفتاب
 
پشت هر دری
 
یک گل شقایق است
 
چون که مرد رفتگر
 
سال هاست
 
عاشق است.

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت13:25توسط خودم | |

زیر درخت مدرسه...
 

می نشینم زیر درخت مدرسه
 
روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم
 
*خزان*
 
خ: خدایا
 
ز: زندگیمو
 
ا: ازم
 
ن: نگیر
 
اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند
 
اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند
 
دوست داشتن تو را فریاد می زند
 
آرام با دستهایم اشک را بر می دارم
 
و آن را در آغوشم می فشارم
 
چشمهایم را می بندم
 
روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند
 
حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست
 
آرزوهایی که محال بود
 
و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم و هزاران قطره مثل همین قطره اشک
 
که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد.
 
آری...
 
من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می گذراندم
 
که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم
 
دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم
 
که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که ناگهان
 
به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم
 
و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد:
 
تعهد نامه را امضاء کن

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت11:34توسط خودم | |

 
 
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
 
بیبین مرگ من را در خویش
 
که مرگ من تماشایی ست
 
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
 
دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن
 
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
 
همه از من گریزانند تو هم بگذار از این تنها
 
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
 
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
 
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
 
به جز در خود فرورفتن چه راهی پیش رو دارم
 
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
 
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
 
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
 
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت13:50توسط خودم | |

 
 
 
 
عاشق تنها
               
من آن مسافرم
                                    
آن مسافر عاشق
                                              
مسافری به دل آرزوهایم
 
که بردم رنج از آنها
               
آنی که دل بردی من عاشق هستم
                                   
من که از آرزوهایم گذشتم
                                                                 
ولی از تو نمی گذرم
 
تویی عشق من
                
بیا درد من را بشنو
                                           
نگو که دوستم نداری
                                                                       
باورم کن
                                                                                     
که جز تو کسی یار من نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت12:6توسط خودم | |

 
 
 
 
به من گفته بودن تو خیلی تنهایی ، منم اومدم تا تنها نمونی ، تا از تنهایی غصه ات
 
نگیره آخه من خودم تا حالا خیلی تنها بودم ، می دونم تنهایی درد داره ، خواستم بیام پیشت ، توی
 
تنهاییت بشینم ، تو هم عشقتو توی
 
تنهایی من بشونی اونوقت دیگه نه من تنها بمونم نه تو ...
 
یه عالمه حرف ، نشونده بودم نوک زبونم تا وقتی روبروت نشستم دیگه معطل اومدن حرفا نشیم
 
 من فقط حرف بزنمو و تو هم فقط بشنوی ، یه عالمه خنده گذاشته بودم توی یه مشتم یه عالمه
 
گریه ام توی اون یکی مشتم تا تو حوصله هر کدومشو داشتی من اول اون یکی مشتمو برات باز
 
کنم . می خواستم نزدیکتر از تمام آدمای دیگه کنارت بشینم اونقدر نزدیک که اگه توی دلمم
 
حرف زدم تو بشنوی
 
چقدر برای با هم بودنمون نقشه کشیده بودم که به هم چی بگیم چی کار کنیم ...
 
من اومدم ، با چه ذوقیم اومدم ، فکر می کردم توهم مثل من تمام دیشبو تا صبح پلکاتو روی
 
 هم نذاشتی تا بالاخره صبح بشه و با هم بودنمون شروع بشه ...
 
من اومدم اما ... اما سرتو خیلی شلوغ بود ، من تنها مهمون تو نبودم تو اونقدر مهمون داشتی
 
که من توی صداشون ، نگاهشون  حضورشون گم می شدم ... من تلمبار حرفم هنوز روی
 
زبونم بود اما  اونا اونقدر حرف برای گفتن داشتن که من ناخودآگاه حرفای خودمو قورت
 
دادم ،
 
می گفتن تو غریبی اما این من بودم که اونجا غریبیم می شد ، هر چی نزدیکتر میومدم همه جا
 
 شلوغتر می شد ، من می خواستم یه جا برم که فقط من باشم و تو باشی اما نبود ، هیچ جا خالی
 
نبود ... همش چشمامو می چرخوندم تا یه جا چشمای تو رو پیدا کنم که فقط به من زل زدی اما
 
تونگات با همه بود . خب ، خب من یکم غصم گرفت  ، فکر می کردم منتظر من بودی اما تو
 
چطور می تونستی وسط اونهمه شلوغی ، وقتی همه دارن اسم تو رو صدا می زنن ، قربون
 
صدقت می رن ، وقتی همه دارن بوسه هاشونو روی وجب به وجب دیوارای خونت می ذارن ،
 
وقتی توی نگاهشون اونهمه عشقو اشک نشسته باز وقت کنی و منتظر من یکی بشینی...

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت16:15توسط خودم | |

 
 
 
 
ای مهربان
 
 
وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود
 
 
وکوچه از صدای پای اخرین عابر تهی میشود
 
 
با کوله باری از غم و درد میروم و
 
 
ترا با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
 
 
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید بروم تا با غم غریبی خویش
 
 
غم غربت را از جداره های دل عاشقان بزدایم
 
 
اما بدان نبض خاطرم هر لحظه بیاد تو می تپد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت14:29توسط خودم | |

www.hamtaraneh.com

 

باتو هستم اي لبريز از عشق

هراسي نداشته باش اي سياره كوچك گرم من!

من با تمام وجود دوستت خواهم داشت .

هراسي نداشته باش !

با قلبي سرشار از عشق و محبت لحظه هاي پربارت را نظاره كن

تازيبايي درونت و زيبايي عشقمان بر چهره زيبايت نقش ببندد

صدايم كن !

صدايم را خواهي شنيد ، با تو سخن خواهم گفت !

صداقت ، عشق ، شادي ، شور، شعف، زيبايي ، محبت در وجود توست

به دنبال چه مي گردي نازنين ؟

اكنون مرا درياب !

و صداي درونت را بشنو

با تو هستم اي همه لبريز از عشق و دوستي

آن روز كه خودم را نثار عشق تو كردم باور داشتم كه

زندگي يعني اهداي عشق به آنكه مي پرستي

و تنها همين !

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت13:36توسط خودم | |

 

www.hamtaraneh.com

 

همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين

 

اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.

آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار

 

آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي

 

که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...

نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر

 

بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.

چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم:

قاصدک...!!!!!

ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم:

 

کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت12:11توسط خودم | |

 
www.hamtaraneh.com
 
 
خدا نگهدار , خدا نگهدار

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
 

 

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه

 

بانی بود بر بی کسی های من ...

 

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

 

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

 

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

 

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل

 

سادگی هایم !

 

من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...

 

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

 

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

 

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

 

رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم

 

که ...........

 

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و

 

چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت16:26توسط خودم | |

 

 

برای آخرين بار می رفتم 
            

می رفتم تا دلش را پس دهم
                            

رفتم و هديه اش را بردم
                                            

کز خاطرم رود.

 

بدو گفتم: اينم از ديدار آخر
          

با رفتنش.با پس دادن هديه اش
                          

گمان می کردم می توانم
                                   

او را برای هميشه فراموش کنم

 

اشتباه کردم. اشتباه
          

او هنوز هم باقی ست
                        

چهره اش يک چشمه ی نورانی ست

اشتباه کردم. اشتباه

او هنوز بر وسعت چشمانم
                 

در دلم باقی ست
        

آخر او
                    

يادگار روزهای شیرین من است.....

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت12:59توسط خودم | |

 
 
 
سايه ام ، با وسعت نگاه  تو در آسمان
                   
 
و من، با خيال تو
                                         
 
لحظه لحظه بی قرار
 
ای تو جاری، ای تو بودنم
          
 
ای تو آرام وجودم
                            
 
ودگر بار تو ر امی خواهم
                                              
 
وتو را می جويم
 
لحظه ای با من باش
            
 
تا به اندازه ی اندام ظریف مهتاب 
                        
 
شب را با تو تعبير کنم
                
 
جز به ناگه
                               
 
دراين خواب سحرگاهی خود
 
من نمی دانم که هستی و چه هستی؟
             
 
از کجايی؟
                       
 
لحظه ای با من باش
            
 
لحظه ای.....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت14:59توسط خودم | |

   

 
 
خانه ام بی آتش
 
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
 
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
 
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
 
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
 
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  ببین خرد شده!
 
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
 
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
 
من دگر خسته شدم..
 
راست گفتند  می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
 
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی  آبیست؟
 
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
 
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
 
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
 
ازمن!  "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
 
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
 
صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
 
حمله ی خفاشان !!
 
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
 
 
کاغذت می سوزد؟
 
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
 
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
 
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
 
 
تو بیا و بنویس

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت11:54توسط خودم | |

          

 
 
هنگامی كه آوازه ی كوچت
 
 
بی محابا در دل شب می پيچد
 
 
سكوت؟
 
داغی است بر زبان سايه ها
 
 
باز هم يادت ؟
 
شرری می شود بر قامت باران های اشک
 
 
اين جا ميان غم آباد تنهايی
 
 
به اميد احيای خاطره ای متروك
 
 
روزها گريبان گير آفتابم
 
 
و شب ها
 
 
دست به دامن مهتاب

 
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
 
 
ولي گاهی به ياد آور
 
 
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش....

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت12:42توسط خودم | |

 

 

...... کودکی ......

 
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه
 
 
آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
 
 
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
 
 
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي
 
 
قلبت را ببينند و بتو بخندند

 
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد
 
 
پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
 
 
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي
 
 
آسمان را پاك ميكردي !
 
 
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و
 
 
برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چی بازي ميكنند

 
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ هم بازي قديم توـ آنقدر كمرنگ
 
 
ميشود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

 
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني وهمراه
 
 
بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
 
 
 
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
 
 
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي
 
 
جا گذاشته اي !
 
 
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....

 
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
 
و ميگويند :
 
 
خيلي بزرگ شده بود
 
 
.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت13:14توسط خودم | |