|
ﺩﺭ ﻧــﺎﻧــﻮﺍﯾـــﯽ ﻫــﻢ ﺻـــﻒ"ﯾــﮏ ﺩﺍﻧـــﻪ ﺍی"هـــا ﺟــﺪﺍﺳـــــﺖ . . . ﺍﺯ ﺟــﺬﺍﻡ
ﻫــﻢ ﺑــﺪﺗــﺮ ﺍﺳــﺖ "ﺗﻨﻬﺎﯾـــــــــﯽ"
نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم درعصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن ... مرا می یابی
چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني ؟ چرا
هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي ؟ حتي اگر همه چيز بروفق مراد باشد
، باز احساس كمبود مي كني ؛ مي داني گمشده تو چيست ؟ هرگز به وجودت ، گوش فرا نداده
اي . كافيست به نداي دلت گوش كني . او تنها آموزگار
توست . در سفر واقعي زندگي ، شهود تو تنها آموزگار توست لذت بردن ازكاري كه مي كني ، هدفي كه تمام
توان خود را به آن معطوف ميداري ؛ آنچه را كه نمي خواهي از آن ديگري باشد ؛ آنچه را
كه مي خواهي همان باشي ؛ نقشي كه كار گردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر
نيستي اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني ، تو را به خرسندي مي رساند انديشيدن به چيزي يك مساله است ؛ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده
اي مساله اي ديگر.و همين « شدن » هدف واقعي است براي آنانكه مي خواهند زندگي كنند ، نه
درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه
ببافند ؛ راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام
بكش ، چون اين لحظه مي گذرد و باز گشتي نخواهد بود مرگ از زندگي متراكم تر است . زندگي در
هفتاد ياهشتاد سال پراكنده است ، مرگ در يك لحظه رخ مي دهد . چنان متراكم است كه اگر
درست زندگي كرده باشي ، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني . و راز مرگ چيزي جز
يك پوشش نيست پير شدن از هر حيواني بر ميآيد، ولي رشد
كردن امتياز ويژه انسان است. فقط عده معدودي مدعي اين امتياز ويژه هستند بلوغ همان معصوميت است، با يك تفاوت: بلوغ
همان معصوميت بازيافته است؛ معصوميتي كه از نو فراچنگ آمده سالخوردگي چيزي نيست كه تو خودت در آن دخالت
داشته باشي، چيزي است كه خود به خود از نظر جسماني اتفاق ميافتد. هر بچهاي كه به
دنيا ميآيد با گذشت زمان پير ميشود. بلوغ چيزي است كه تو خودت آن را به زندگي ميآوري.
بلوغ برآمده از آگاهي و دانايي است مسأله اساسي عشق اين است كه قبل از هر چيزي
بايد بالغ شوي. بعد همسر بالغي پيدا خواهي كرد؛ افراد نابالغ اصلاً تو را به خود جلب
نميكنند. داستان به همين سادگي است.
خيلي سخته
كه دلي روبا نگات دزديده باشي وسط راه
اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي خيلي
سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟
خيلي سخته
توي پاييزباغريبي آشنا شي اما وقتي كه
بهار شد يه جوري ازش جداشي خيلي سخته
يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته
كه ببيني كسي عاشقيش دروغه چقدر از
گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه خيلي سخته
واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت خيلي سخته
بودن تو واسه اون بشه عادت خيلي سخته
كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي خيلي سخته
اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي خيلي سخته
بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره خيلي سخته
كه من وتو هميشه باهم بمونيم انقدعاشق
كه ندونن ديوونه كدوممونيم
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو یا مقام خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو به من داده خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی گذاره خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با هم ایم
چه ارزوی محالیست زیستن با تو .... تو کیستی ٬ که من اینگونه ٬ بی تو بی تابم ؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی ٬ که من از موج هر تبسم تو : بسان قایق ٬ سرگشته ٬ روی گردابم ! تو در کدام سحر ٬ بر کدام اسب سپید ؟ تو را کدام خدا .... تو از کدام جهان ؟ تو در کدام کرانه ٬ تو از کدام صدف ؟ تو در کدام چمن ٬ همره کدام نسیم ؟ تو از کدام سبو ..... من از کجا سر راه تو امدم ناگاه ! چه کرد با دل من ان نگاه شیرین ٬ اه ! مدام پیش نگاهی ٬ مدام پیش نگاه! چه ارزوی محالیست زیستن با تو .... مرا همین بگذارند یک سخن با تو... بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ! ستاره ها را از اسمان بیار به زیر ؟ ترابه هرچه تو گویی ٬ به دوستی سوگند .. هر انچه خواهی از من بخواه ٬ صبر مخواه ..... که صبر ٬ راه درازی به مرگ پیوسته ست ! تو ارزوی بلندی و ٬ دست من کوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته ست ! همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز ست و راه من بسته ست
انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله بور، فرمی،شوریندگر و دیراگ و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد. آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است." بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند. آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!" خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.
به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به آرامش برسی.
عشق هست و نیست و تو را طلب می کند و به راستی حق با اوست. حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال کامل برسیم دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد. بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافی ها رها شده و به خودمان بپردازیم. بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانم آنچه را که در این چند روزدرمورد زندگی ام بدان پی برده ام در نامه برایت بنویسم. اگر کنارم بودی هیچگاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد. حرفهای بسیاری در دل دارم که باید به تو بگویم. آه لحظه هایی هست که حس می کنیم سخن گفتن کافی نیست. شاد باش ای تنها گنج واقعی من. با من بمان ای همه هستی من. بدون شک خدا آرامشی به ما ارزانی خواهد داشت که بهترین هدیه است. ارادتمند تو لودویگ:جولای ۱۸۰۶
امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو ! همه چيز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که بی تو بخندم..... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ! یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! "فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
چند ورق کاغذ سیاه
و باز شکست بغض بی صدای من شروع قصه چشم های بارانی من و دست های همیشه خسته من چند ورق کاغذ سیاه و رقص خاطرات رویایی من در اوج آسمان تنهایی من و در فراز آن ، هر شب سیاه پر است از سکوت سرد و بی ستاره من چند ورق کاغذ سیاه و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال و شکفتن همه آرزوهای محال چند ورق کاغذ سیاه تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال
از خدا خواستم از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد فرمود : گرفتن عادت ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند فرمود : روح او همه چيز است و جسمش خاکی است وگذرا ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند فرمود : صبر زاييده دردورنج است صبربخشيده نمی شود ، آموخته می شود از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزديک تر می کند از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند فرمود : تو خود بايداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت را هرس کنم تا پر بارتر شوی از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد فرمود : من به تو زندگی مي دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که ديگران مرادوست دارند فرمودند : بالاخره آنچه را که بايد ، از من خواستی ، برای دنيا شايد تنها يک نفر باشی اما برای من يک نفرشايد يک دنيا باشی
در آسمان دنبال خدا می گشتم در زیبایی های بی بدیل اش در شکوه و عظمت لایزال اش در بی کرانه گی سرگردان کننده اش، اما نمی دانستم زیباترین ردپا همین جا، جایی روی زمین است.. همه ستاره های آسمان حیرانش می شوند و این چنین می آید و می شود تک ستاره دل یک مشتاق عاشق می شود مهربان من . بیا ای تک سوار جاده عشق رها کن این شب تیره رها کن.،. آن هنگام که فارغ از هر دو دنیا گوش به تو می سپارم که آرام با من سخن می گویی چونان موجی روان بر دریای متلاطم قلبم می آیی و آرام می کنی آرام آرام. تو گویی هیچ در این دنیا نیست جز من و صدای پاک تو صدای زلالت، صدای گرمت، صدای آسمانی ات و من مسحور این بهشت، چونان مسخ شده ای بی جان بر جای می مانم که من چه دارم در مقابل تو که من چه هستم در برابر تو هیچ...به خدا هیچ.. به خدایی که تو را به من داد به خدایی که تو را آفرید تا خدای من باشی. تا من بپرستمت و از کفر نهراسم که تو خود نشانه ای از بودنش هستی به زیباترین شکل به خدا لحظات با تو بودن را با هیچ چیز در دو دنیا عوض نمی کنم. که سر کوی تو از کون و مکان ما رابس.. که ردپای خدایی، که بهترین معجزه بودنی، که بدیع ترین تابلو آفرینشی در زمین و آسمان
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش راگشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
زمان ميخواهد تا دوباره عشقمان را از سر بگيريم
مهربانی ممنوع ! دست سوزنده مشتاقت را در نهانخانه جیبت بگذار تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند دوستی مسخره است مهربانی ممنوع ! و تو ای دوست ترین در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را من و تو باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم کاش میدانستی که نباید حس کرد,که نباید دل بست در فضایی که پراز همهمه آدمهاست من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین دل ما بسته وابستگیاست قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...
باتو هستم اي لبريز از عشق هراسي نداشته باش اي سياره كوچك گرم من! من با تمام وجود دوستت خواهم داشت . هراسي نداشته باش ! با قلبي سرشار از عشق و محبت لحظه هاي پربارت را نظاره كن تازيبايي درونت و زيبايي عشقمان بر چهره زيبايت نقش ببندد صدايم كن ! صدايم را خواهي شنيد ، با تو سخن خواهم گفت ! صداقت ، عشق ، شادي ، شور، شعف، زيبايي ، محبت در وجود توست به دنبال چه مي گردي نازنين ؟ اكنون مرا درياب ! و صداي درونت را بشنو با تو هستم اي همه لبريز از عشق و دوستي آن روز كه خودم را نثار عشق تو كردم باور داشتم كه زندگي يعني اهداي عشق به آنكه مي پرستي و تنها همين !
همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم. آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني... شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم. نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که... نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم. چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم: قاصدک...!!!!! ميگي: آرزو کن. و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي. ميگي: من هم آرزو کردم. ميگم: چي؟ ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري. نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود... چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ........... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟
برای آخرين بار می رفتم می رفتم تا دلش را پس دهم رفتم و هديه اش را بردم کز خاطرم رود. بدو گفتم: اينم از ديدار آخر با رفتنش.با پس دادن هديه اش گمان می کردم می توانم او را برای هميشه فراموش کنم اشتباه کردم. اشتباه او هنوز هم باقی ست چهره اش يک چشمه ی نورانی ست در دلم باقی ست آخر او يادگار روزهای شیرین من است.....
...... کودکی ......
|
About![]()
حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم Archivesمهر 1391مرداد 1390 تیر 1389 آبان 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 آذر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
آرایش عربی
اسپرانتو |